تلخند جوک،عکس آرشيو وبلاگ نويسندگان ما تازه رسیده بودیم خونه داییم همه نشسته بودن آقا یکی از پسردایی هام نشسته بود اون یکی ایستاده بود پشت اون یکمی هم خم شده بود چشمتون روز بد نبینه این پسر داییم که نشسته بود بلند شد با کله رفت تو چونه این یکی وقتی شام رو خوردیم تموم شد منم بلند شدم برا کار کردن لامصبا یه سینی بزرگ دادن دستم که تقریبا 8کیلو وزنش بود منم کج و کوله اینو تا دم در آشپز خونه رسوندم یهو همه ظرفا سر خوردن ریختن تو دیگ غذا ساعت 11اینا بود که ما نشسته بودیم تو حیات خونه دیدم پسر داییم(4سالشه)دستش یه سیب هست و با سرعت نور داره میاد طرفم یه چیزایی هم میگفت که من نفهمیدم اومد نشست بغلم و گفت:من یه سیب کندیدم منم اومدم ریش سفیدی کنم گفتم:کندیدم غلطه باید بگی کندیدمندی این جماعت هم که فقط میان پیش من واسه خنده.... آقا نوبت رسیده بود به زنگ زدن.... قرار گذاشتیم من در بزنم باهم فرار کنیم من در رو زدم داشتیم فرار میکردیم که صاحب خونه با موتور افتاد دنبالمونــــــــــ این از خدا بی خبرها پیچیدن تو خونه داییم من گمشون کردم خلاصه بعد از کلی بدو بدو دنبال کردن منو گرفت اون کـــــــــــــف گــــــــــرگـــــــــــی که بهم زد هیچوقت یادم نمیره ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ میگم برا هم دردی باهام نظر بدین دیگه نظرات شما عزیزان: پيوندها
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان تلخند و آدرس talkhand.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
|
|||||||||||||||||||
![]() |